امیرعلی امیرعلی ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

امیرعلی من

چراغ خواب

  اون چیزی که تو دست امیرعلی هست یه چراغ خواب کوچیکه که شبا روشنش میکنم اما امیرعلی چند وقتیه نمی زاره روشن کنم خیییییییییییییییلللللللیییییی این چراغ رو دوست داره اینکه اینقدر عمیق گفتم خیلی .....برا اینه که شبا این چراغو میگیره دستش و می خوابه همینکه چراغ رو روشن می کنم گریه می کنه و چراغ رو می خواد و تا دستش ندم آروم نمی شه بعد چراغو میگیره و می خوابه دیشب بعد خوابیدن خواستم از دستش بگیرم و روشنش کنم از خواب بیدار شد دوباره دادم دستش وقتی خوابش عمیق شد خودش چراغ رو ول کرد...صبح هم همینکه بیدار می شه اول چشمش می افته به چراغ و اونو می خواد.....خلاصه این چراغ شده مونس امیرعلی ...
19 بهمن 1392

بدون عنوان

  سلام دوستای خوب امیرعلی، بعد از یه وقفه نسبتا طولانی، امیرعلی دوباره اومد...............دلمون براتون تنگ شده بود........ ...
19 بهمن 1392

بدون عنوان

  نمی دونم چرا این عکس امیرعلی رو می بینم یاد زن دایی فائقه می افتم...زن دایی جون نازش اینطوری بود: تی بلا می سر تو جوونی خا بشی تهرون درس بخونی....درس دکتری تو بدونی....چقدر دلمون براشون تنگ شده...برا همه فامیلهای شمالی که خیلی خیلی دوستشون داریم.... ...
2 بهمن 1392

بدون عنوان

    پروازمون تاخیر داشت رفتیم یه ساعتی تو نمازخونه فرودگاه مشهد، یه خانمی با بچه6 ماهش نشسته بود گفتم اسم پسرت چیه؟؟گفت سید پوریا 6ماهش هم هست یاد پوریا و شیدا خودمون افتادم ...برا ما چه زود گذشت بچگی آجی شیدا و داداش پوریا....دوقولوهای ما الان دانشجو هستند...خانمه به من گفت چقدر پسرت شبیه خودته خصوصا چشماش!!!خیلی تعجب کردم ...گفتم باباشو ندیدی کپی برابر اصل است...آجی مائده هم میگه امیرعلی هر چی بزرگتر می شه داره شبیه ما می شه...حالا نمی دونم ما شبیه محمد شدیم یا محمد شبیه ما هستش چون خودمم امیرعلی رو که می برم جلو آینه احساس می کنم  یه جورایی آجی مائده درست گفته امیرجونی شبیه ما داره می شه ...
1 بهمن 1392

مهر

          امیرعلی خیلی از مهر خوشش می آد تو عکس بالا ببینید چطور ذوق کرده که مهر تو دستشه و اون رو از دستش نگرفتم...یه روز که برای نماز ظهر به حرم رفتیم شروع کرد از ابتدای صف به جمع کردن مهر مردم که جلوشون بود همشون رو جمع می کرد و جلو خودش می زاشت کمی که باهاش بازی میکنه اگه یه لحظه ازش غافل بشم و چشم منو دور ببینه مهر رو می کنه تو دهنش تا بخورتش  به زور و گول زدن بهش فرنی و غذا می دم اما مهر رو دوست داره بکنه دهنش و بخوره این چه سری داره من نمی دونم والله ...
30 دی 1392

بدون عنوان

این سبزک براتون آشنا نیست؟؟؟اون دست با آستین آبی چطور؟؟درسته ....خودشه...امیرعلی من تو حرم خادمهای اونجا از این وسیله زیاد دارند و امیرعلی هم که کنجکاویش ماشاالله داره...دست می زد بهشون...منم از یکیشون گرفتم و دادم دست امیرعلی  تا ویارش بخوابه. چقدر امیرعلی خوشحال شد وقتی دادم دستش..خیلی براش جذابیت داشت....اما کمتر ازچند ثانیه خانم خادم ازمون گرفت انگاری زیاد خوشش نمی اومد امیرعلی ما با وسیله کارش بازی کنه  خوب چه ایرادی داره دل بچه شاد می شه....از قدیم گفتن تا توانی دلی بدست آور...همش که نباید این سبزک بخوره تو سر مردم و بگین حجاب حجاب..یه کم بدید بچه ها ببینین چقد ذوق می کنه و دلشون شاد می شه.. ...
30 دی 1392

بدون عنوان

عزیز خوبم آسوده بخواب...امیرعلی من تو زیباترین هدیه ی خدا برای منی...آرامش تو را از خدا می خواهم و همیشه کنارت هستم پس آسوده بخواب بهترین هدیه ی خدا.... ...
30 دی 1392

کافی شاپ

  ایشون که معرف حضور هستند درسته خودشه!!!! امیرعلی من تو کافی شاپ هتل لم داده..........خدارو شکر اینجا دختر مشهدی نیست امیرعلی جمع کن خودتو ...
25 دی 1392

دختر بعدی

      ماجرای امیرعلی من، با دختر مشهدی ها به پست قبلی ختم نمی شه.......این قصه سر دراز دارد.....بعد از فرار زینب خانم، آقازاده من یه کیس دیگه پیدا می کنه......ببینید چطور نگاه می کنه ......کمی تعلل هم می کنه انگار اینبارمنتظر اجازه والده محترمه است     دست دختر را می کشه و دختر بی نوا چسبیده به مادرش ....منم می رسم و به دختر مشهدی کمک می کنم تا از دست امیرعلی من نجات پیدا کنه....خلاصه آقاپسر رو جمعش می کنم و  تا منو عروس دار نکرده سریع میارمش هتل......... ...
25 دی 1392