امیرعلی امیرعلی ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

امیرعلی من

بدون عنوان

    امیرعلی کوچولوی من چند روزی بود که به سختی مریض شده بود تهوع و تب شدیدی داشت طوریکه دوبار دکتر بردیمش...لب به غذا نمی زد حتی شیر هم نمی خورد....خدا رو شکر الان بهتر شده ...اما امیرجونی کلی لاغر شده و لپ های گلیش آب شده....امیرعلی جون دیگه مریض نشی گلم اینم شال سر کردن امیرجونی که با تمام تلاشش سعی می کنه شال بپوشه و بعدش بره د د .... آخه عزیز دلم تو که نباید شال بپوشی حتی تو بیماریش هم این شال رو می دید با زبون بی زبونی به من می فهموند که اینو بپوشم و بریم بیرون.... امیدوارم همه بچه ها همیشه سلامت و شاد و خندون باشن و امیرعلی من هم دیگه مریض نشه.... ...
24 فروردين 1393

آخر سفر

تو راه برگشتمون از شمال یه شب تو اصفهان موندیم.....بد نبود خوب بود وقتی برمی گشتیم دیدم رو لپ امیرعلی پشه های موذی و بیرحم مهمونی گرفتند و چند جایی رو نیش زدند...فردای اون روز جای پشه ها آشکارتر شد و لپ امیرجونی خیلی بد قرمز شد ساعت یک شب بود که از شدت خارش جای پشه ها از خواب بیدار می شد و شروع به گریه می کرد چشمتون روز بد نبینه اشکش شور بود می ریخت جای نیش زدگی و می سوخت منم  تاساعت 2 شب امیرجونی رو بغل کرده و تو خونه قدم می زدم اجازه نشستن هم به من نمی داد وقتی می خواستم بشینم انگار جای نیش پشه ها بدتر می شد چون جیغش می رفت هوا خلاصه ....بعد یکساعت گریه کردن...امیرجونی از خستگی رضایت داد که بخوابیم...اینم اختتامیه سف...
19 فروردين 1393

بدون عنوان

امیرعلی مثل خیلی از بچه ها عشق ماشین هست، وقتی می خوایم بریم بیرون می زارمش تو ماشین و به کار هام می رسم اونم از تو ماشین ناظر ه و نگاهمون می کنه.اینجا تو پارکینگ خونه است و امیرجونی هم صندلی ماشین رو به دندون گرفته ...
19 فروردين 1393

بدون عنوان

    شمال که بودیم خاله مریم دید امیرعلی خیلی اتو دوست داره رفت و براش یه اتوی اسباب بازی خرید اما امیرجونی همینکه اتوی واقعی می بینه گیر می ده و شروع میکنه به گریه که اتو می خوام....هرکاری می کنم اتوی اسباب بازی رو جایگزینش کنم قبول نمی کنه...اتو کردن لباس هم تو خونه ما باید دزدکی و دور از چشم باشه ...
19 فروردين 1393

خواب سفر

تو راه سفر پشت ماشین بابایی یه دست وسایل خواب برای امیرعلی تهیه کرده بودم شامل تشک و بالش و دو تا پتو...هروقت احساس خواب می کرد تخت دراز می کشید و تکونهای ماشین هم که براش مثل گهواره بود یه خواب خوبی می رفت...تو عکس دومی از خواب بیدار شده شبیه جوجه ای که از تخم در اومده...اینقدر پتو پیچش کرده بودم که امیرجونی چند دقیقه طول کشید تا از زیر پتوها در بیاد ...
18 فروردين 1393

امیرعلی و ماهان

امیرعلی و پسر دایی ماهان در حال تماشای برنامه کودک هستند (نمی دونم چرا امیرعلی با اخم نگاه می کنه)پسر دایی ماهان عید رو جنوب رفته بود روز آخری که ما می خواستیم از شمال بیایم برگشته بودند راستی از همدان هم یه سوتک که شکل پرنده است برای امیرعلی آورده که خیلی خوشگله.دستت درد نکنه ماهان جون. ...
16 فروردين 1393

اولین مطلب سال 93

سلام به همه دوستای خوب امیرعلی من سال نو همگی مبارک انشاالله سال خیلی خیلی خوبی داشته باشید. تو سال جدید به همه خواسته ها و آرزوهاتون برسید لبتون خندون و دلتون شاد باشه.... دوم فروردین امیرعلی من راهی شمال شد(البته با خانواده راهی شد هنوز تنهایی نمی تونه) تو شمال هم همش بد قلق و بد اخلاق بود فقط هم به مامانی می چسبید...اما دیدن فامیلهای شمالی خیلی خوب بود سه روزی تو جمعشون بودیم گرچه کم بود اما اینقدر گرمای وجودشون خوب بوده که هنوزم احساس می کنیم در کنار ما هستند...انشاالله همشون سلامت باشن ...
16 فروردين 1393

پیشاپیش عیدتون مبارک

سلام به همه دوستای خوب امیرعلی من امروز27اسفند امیرعلی من بسلامتی یکسال و یک ماهش تموم شده...اما وروجک تنبل من، هنوز راه نمیره در و دیوار و مبل ها رو میگیره و  راه میره، هنوز جرات نداره بدون دست گرفتن چیزی قدم برداره...مادر بزرگ شیرازیش هم همش میگه یا ابالفضل کاش تا عید راه بره  انگار می خواد وقتی امیرعلی میره شمال دیگه راه رفته باشه.خاله فاطی دیروز می گفت شمالی ها امیرعلی رو راه می اندازن و وقتی رفت شمال دیگه راه می افته حالا ببینیم خدا چی می خواد...فردا آخرین روز کاری هست و انشالله ما اول فروردین به سمت شمال حرکت می کنیم و امیرعلی بعد چند ماه فامیلهای شمالیشو می بینه تو این مدت که عکس جدید نذاشتم خیلی معذرت می خوام ...
11 فروردين 1393