امیرعلی امیرعلی ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

امیرعلی من

بدون عنوان

پنج شنبه هفته قبل قرار شد برای امیرجونی کفش بخریم اول رجب بود و تولد امام محمد باقر(ع) .ما هم به فال نیک گرفتیم و گفتیم براش کفش بخریم شاید تشویق بشه و رسما راه بره.به مامان بزرگ شمال  که زنگ زدیم گفت بسلامتی و ایشاالله اینه دامادی کفش هگیری زاک...صبح منو و امیر علی باهم رفتیم طرف کفاشی ها.با خاله فاطی و مانی هم قرار گذاشتیم...چند دقیقه ای منتظرشون بودیم یه کیک خریدیم و امیرجونی کمی ازش خورد تو عکس بالا دهنش پر کیک هست .بعد دقائقی مانی خان سر رسیدند ایشون راسته ی خیابون  طالقانی رو با کفش های جغ جغو شلوغ کرده بودند خلاصه چهار نفری راهی شدیم و برای امیرجون هم یه کفش قرمز جغ جغو خریدیم...توخیابون صدای پای این دو تا ور...
14 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

عرفان جون این عکس جدید امیرعلی هستش...صورت امیرعلی خدا رو شکر خوب شده یه لک خیلی خیلی کمرنگ که تو عکس هم پیدا نیست مونده که اونم انشاالله زودی خوب می شه... راستی دوستان خوب امیرعلی ...وروجک ما راه می ره البته با تشویقهای ما در طول روز کمی میچرخه و تاتی تاتی می ره اما به صورت رسمی و قانونی هنوز دست از سر چهار دست و پا رفتن برنداشته... ...
10 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

زن دایی فایقه ماشین پارسا گلی رو  وقتی بچه بوده نگه داشته وقتی شمال بودیم زن دایی جون ماشین رو آورده بود تا امیرعلی باهاش بازی کنه...اینجا هم خونه مامان بزرگ شمال هستش که آجی مطهره عزیز داره با امیرجونی بازی می کنه ...
10 ارديبهشت 1393

بزرگ مرد کوچک

وقتی امیرجونی این لباس رو می پوشه همه میگن ماشاالله چه مرد می شه یادش بخیر این عکس شبی هست که خونه ی دایی حسین دعوت بودیم ...البته از وقت خواب امیرعلی هم گذشته بود از چشاش مشخصه ...
10 ارديبهشت 1393

ما اومدیم

                                                                سلام به همه دوستان خوب امیرعلی من ما بعد از یه وقفه نسبتا طولانی اومدیم بابایی با درایت خاص خودش تونست مشکل گوشی من رو حل کنه و امروز موفق شدم عکسهای امیرعلی را به سیستم منتقل کنم عکس بالا عید امسال تو شمال خونه دایی امیر گرفته شده...وقتی که خواستیم با کیک تولد امیرعلی کام فامیلهای شمالی عزیزمون شیرین بشه.چون ...
10 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

این عکس مال قبل عید است داره با تعجب برنامه کودک می بینه.... امروز قبل اینکه بیام سرکار وقتی منو با مانتو و شلوار دید گریه کرد منم بغلش کردم و گفتم بیا بریم بازی ...بردمش تو گهوارش نشوندم و تکونش دادم  شروع به خندید ن کرد پتو رو انداختم سرش که مثلا با هم داریم بازی می کنیم وقتی کاملا زیر پتو رفت  سریع از اتاق اومدم بیرون....ولی از صبح دلم همش پیششه ....با خودم می گم :عزیزم وقتی پتو رو از رو صورتش می اندازه می بینه من نیستم و بجاش مامان بزرگ شیرازی جلوشه....از اینکه اغفالش کردم ناراحتم اما چیکار کنم داشت گریه می کرد ...
30 فروردين 1393

بدون عنوان

شمال که بودیم تلفن قدیمی مامان بزرگ شده بود اسباب بازی امیرجونی....ول نمی کرد اگه بهش نمی دادی گریه می کرد نگاه کنید با چه قیافه حق به جانب گرفته دستش ...انگار جزء اموال شخصی خودشه.... ...
25 فروردين 1393

بدون عنوان

امیرعلی دیروز غیرت به خرج داد...من تکیه اش می دادم به مبل چند قدمی ازش دور می شدم دو تا دستشو می بره بالا دهنشو باز می کنه و چند قدمی به طرف من برمی داره  ما هم براش دست می زنیم و تشویقش می کنیم...این کارو بیش از چند بار انجام نمی ده بعدش رو بالش دراز می کشه و خستگی در می کنه  تقصیری هم نداره بهار است و شهر شیراز...اقتضای فصل و مکان ایجاب می کنه زیاد فعالیت نکرد ...
25 فروردين 1393

بدون عنوان

امیرعلی من از بین سوغات شمال زیاد به کلوچه علاقه نداره اکثرا تو دستش پودرش می کنه و می ریزه دور و برش....اما عاشق زیتون شمال است(دقیقا عین بابابزرگ) همینکه زیتون رو می بینه سریع حمله می بره طرفش و تا بهش ندی قیل و قال می کنه...برای اینکه گولش بزنیم و غذاشو بخوره یه زیتون می بریم جلو دهنش باز که کرد قاشق غذا رو می کنیم تو دهنش...دیگه چیکار کنیم وگرنه گشنه می مونه و تا صبح نق می زنه و نمی خوابه.... ...
24 فروردين 1393