امیرعلی امیرعلی ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

امیرعلی من

اسب سواری

      یکی از تفریحات سالم امیرعلی من، سوار شدن رو جاروبرقیه انگار که اسب سفیدی براش هست و می تونه سواریش بده.وروجک جای سیم رو هم کشف کرده و سیم رو می کشه و دورش می پیچه.... حتی کلیپی که آجی مطهره هم براش درست کرده در این موقع جوابگو نیست جاروبرقی که می بینه مثل موشک حمله می بره طرفش البته اینو بگم جاروبرقی خاموش  اما وقتی روشن بشه پا می زاره به فرار و ازش می ترسه ...
9 دی 1392

شب یلدا

    امیرعلی من واسه خودش مردی شده میره خرید کلی کمک برای خونه است ببینید هندونه خریده  امسال اولین یلدای امیرعلی بوده انشاالله صدساله و سلامت باشی امیرجونی...یادش بخیر یلدای پارسال خونه مامان بزرگ شمال بودیم با این تفاوت که امیرعلی هنوز به دنیا نیومده بود و منتظر اومدنش بودیم...امسال هم جمع خونه بابابزرگ جمع بوده . همه بودن بابابزرگ و مامان بزرگ مهربون، خاله جونی اینا و خونوادش ،آجی مطهره و عمو امین..دایی ها و زن دایی ها و پسر دایی ها و آجی سپیده، خاله مریم و دایی جواد راستی امسال عمو عباس هم  تو جمع خونواده بود(خوش اومدی عمو) ، امسال آجی شیدا مثل ما پیش اونا نبود و دانشگاه بود(اشکال نداره آج...
3 دی 1392

کلاه

تمام تلاششو میکنه کلاه رو از سرش برداره.امیرعلی من کلاه نمیشه سرش گذاشت!!!وقتی هم که برداشت اولین کاری که می کنه چشم خرس رو کلاه رو می خواد در بیاره.خدا کنه بزرگ هم که شدی کسی نتونه کلاه سرت بزاره عزیزم. ...
3 دی 1392

یازده ماهگی

    من امروز را امیرعلی می نامم.نام زیبای بهترین هدیه خدا که به من ارزانی شد امیرعلی عزیزم تو زیباترین هدیه خدا برای منی. آرامش و سلامتی تو را از خدای مهربانم می خواهم.بیست و هفتم هر ماه نامش برایم امیرعلی است.نام زیبای تو که در این روز در کنارم قرار گرفتی.امروزشروع یازده ماهگی امیرعلی خوبم است.فرشته پاک و معصوم من سلامت و پایدار باشی و تولدت مبارک ...
27 آذر 1392

اردک

    امیرعلی میونه خوبی با عروسک نداره.چند وقت پیش عروسک اردک رو دادم بهش ببینید چطور تو عکس نگاش میکنه.......... بهش یه کمی نزدیک شد سعی کرد لمسش کنه اما تو دلش ترسی بود منم برا اینکه نترسه عروسک رو بهش نزدیک تر کردم اما امیرعلی پا گذاشت به فرار .....بچه جون ترسو نباش.حالا مگه من ول کن قضیه بودم عروسک رو پرت می کردم طرفش اون پرت می کرد طرف من و از جایی که بود دورتر می شد.خلاصه بگم من نتونستم ترس آقا امیرعلی رو بریزم و فکر کنم بدترش کردم  چون دیگه اصلا و به هیچ وجه این عروسک رو نمیخواد ...
25 آذر 1392

بابایی

در مورد عکسهای هواپیما باید بگم که من کاملا بیخبر بیخبر بودم بابایی از رو شگردهای عجیب غریبش پسورد وبلاگ رو پیدا می کنه و مطلب می زاره.خاله مریم می گه چرا اینقدر می گید خلبان و اگه امیرعلی بزرگ شد خلبان نشد چی؟؟در جوابش گفتم انشاالله که امیرعلی ما (آرمان باباش)خلبان می شه. بابایی یه مرد مهربونه با یه قلب دریایی تا امروز که سه سال و چهارده روز از زندگی مشترکمون می گذره به هر هدف کوچک و بزرگی که داشته رسیده می دونم که خدا خیلی خیلی دوستش داره بقول معروف اون نون دلشو می خوره. امیدوارم امیرعلی(آرمان) بابایی رو خوشحالش کنه و یه مرد مهربون و خوب مثل باباش و یه خلبان خوب برا کشورمون ایران بشه. انشالله.به امید اون روز ...
19 آذر 1392

این هم ماشین آینده آرمان کوچولو

سلام به همه دوستان فرصتی دست داد تا بابای آرمان هم سرکی به وبلاگ پسر کوچولوش بزنه حالا چطوری بماند!!!! هنوز مامانی متوجه نشده هاهاهاها بی خیال. انشالله با کمک و لطف خدا بابایی سوزوکی رو میخره و باش میایم شمال این هم یه عکس از  سوزوکی من ...
18 آذر 1392