بدون عنوان
شمال که بودیم تلفن قدیمی مامان بزرگ شده بود اسباب بازی امیرجونی....ول نمی کرد اگه بهش نمی دادی گریه می کرد نگاه کنید با چه قیافه حق به جانب گرفته دستش ...انگار جزء اموال شخصی خودشه.... ...
نویسنده :
مامان امیرعلی
9:21
بدون عنوان
امیرعلی دیروز غیرت به خرج داد...من تکیه اش می دادم به مبل چند قدمی ازش دور می شدم دو تا دستشو می بره بالا دهنشو باز می کنه و چند قدمی به طرف من برمی داره ما هم براش دست می زنیم و تشویقش می کنیم...این کارو بیش از چند بار انجام نمی ده بعدش رو بالش دراز می کشه و خستگی در می کنه تقصیری هم نداره بهار است و شهر شیراز...اقتضای فصل و مکان ایجاب می کنه زیاد فعالیت نکرد ...
نویسنده :
مامان امیرعلی
9:05
بدون عنوان
امیرعلی من از بین سوغات شمال زیاد به کلوچه علاقه نداره اکثرا تو دستش پودرش می کنه و می ریزه دور و برش....اما عاشق زیتون شمال است(دقیقا عین بابابزرگ) همینکه زیتون رو می بینه سریع حمله می بره طرفش و تا بهش ندی قیل و قال می کنه...برای اینکه گولش بزنیم و غذاشو بخوره یه زیتون می بریم جلو دهنش باز که کرد قاشق غذا رو می کنیم تو دهنش...دیگه چیکار کنیم وگرنه گشنه می مونه و تا صبح نق می زنه و نمی خوابه.... ...
نویسنده :
مامان امیرعلی
8:18
بدون عنوان
امیرعلی کوچولوی من چند روزی بود که به سختی مریض شده بود تهوع و تب شدیدی داشت طوریکه دوبار دکتر بردیمش...لب به غذا نمی زد حتی شیر هم نمی خورد....خدا رو شکر الان بهتر شده ...اما امیرجونی کلی لاغر شده و لپ های گلیش آب شده....امیرعلی جون دیگه مریض نشی گلم اینم شال سر کردن امیرجونی که با تمام تلاشش سعی می کنه شال بپوشه و بعدش بره د د .... آخه عزیز دلم تو که نباید شال بپوشی حتی تو بیماریش هم این شال رو می دید با زبون بی زبونی به من می فهموند که اینو بپوشم و بریم بیرون.... امیدوارم همه بچه ها همیشه سلامت و شاد و خندون باشن و امیرعلی من هم دیگه مریض نشه.... ...
نویسنده :
مامان امیرعلی
8:11
آخر سفر
تو راه برگشتمون از شمال یه شب تو اصفهان موندیم.....بد نبود خوب بود وقتی برمی گشتیم دیدم رو لپ امیرعلی پشه های موذی و بیرحم مهمونی گرفتند و چند جایی رو نیش زدند...فردای اون روز جای پشه ها آشکارتر شد و لپ امیرجونی خیلی بد قرمز شد ساعت یک شب بود که از شدت خارش جای پشه ها از خواب بیدار می شد و شروع به گریه می کرد چشمتون روز بد نبینه اشکش شور بود می ریخت جای نیش زدگی و می سوخت منم تاساعت 2 شب امیرجونی رو بغل کرده و تو خونه قدم می زدم اجازه نشستن هم به من نمی داد وقتی می خواستم بشینم انگار جای نیش پشه ها بدتر می شد چون جیغش می رفت هوا خلاصه ....بعد یکساعت گریه کردن...امیرجونی از خستگی رضایت داد که بخوابیم...اینم اختتامیه سف...
نویسنده :
مامان امیرعلی
11:27
بدون عنوان
امیرعلی مثل خیلی از بچه ها عشق ماشین هست، وقتی می خوایم بریم بیرون می زارمش تو ماشین و به کار هام می رسم اونم از تو ماشین ناظر ه و نگاهمون می کنه.اینجا تو پارکینگ خونه است و امیرجونی هم صندلی ماشین رو به دندون گرفته ...
نویسنده :
مامان امیرعلی
11:27









