بدون عنوان




تازه فهمیدم عروس انتخاب کردن خیلی سخته ....دختری که پسرت انتخاب بکنه و به دل تو بشینه خیلی سخته...با این امیرعلی که من دیدم زودی دست منو می زاره تو حنا و منو عروس دار می کنه...تو پارک فقط سراغ دختر ها می رفت|(طبق معمول)....عاشق این دختر هم شده بود ...اسم دختره آرزو بود ولی من اصلا موافق نبودم امیرعلی بره پیشش...راستش از مادر دختر خوشم نیومد احساس کردم چقدر داره کلاس الکی می زاره و همش می گفت بسکه دخترم خواستنی هست از الان خواستگار داره
منم این جمله رو که شنیدم گر گرفتم و تمام تلاشمو کردم امیرعلی اصلا نره طرف دختره و منحرفش می کردم طرف پسر بچه های دیگه اما کو گوش شنوا امیرعلی انگار نه انگار ....باز می رفت طرف این دختر...کاش دختره اخلاق داشت همش فرار می کرد و غر می زد...خلاصه اصلا از اونجا بلندش کردم و رفتیم جای دیگه تا از فکر دختره بیاد بیرون...


بدون عنوان
